X
تبلیغات
مجموعه غزلهای سپهر دانایی

مجموعه غزلهای سپهر دانایی

بر سرم رفته هوای جانماز مادرم / باز پیچیده صدای جانماز مادرم


آمدی غارت کنی،ای دزد غارتگر ببر / هرچه را دارم سوای جانماز مادرم


نه نشد،هرگز نشد،من خواستم اما نشد / جانماز غیر،جای جانماز مادرم


عمر من باقی به نام برکت تسبیح او / زنده هستم با دعای جانماز مادرم


روز آخر با دو چشمم دیده ام باور کنید / وای وای و های های جانماز مادرم


من سپهرم غیر اشعارم ندارم پیشکش / کل اشعارم فدای جانماز مادرم


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 18:36 توسط محمد کاظم نوری|

با هر که من دیدم خدایا فرق داری / حتی تو با خوبان بالا فرق داری


جز نوری از عین حقیقت نیستی تو / با خواب و با تصویر و رؤیا فرق داری


در حد ما صحبت کنی تا ما بفهمیم / هرچند با ما آدمک ها فرق داری


هرجا تو هستی عزت و آرامش آنجاست / با کوه و با دریا تو حتی فرق داری


در هیچ شکلی هیچ رنگی نیست در تو / با هرکه و هرچیز و هرجا فرق داری


شاعر شده این دل برایت می نویسد / شاید نمی داند تو با ما فرق داری


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 21:0 توسط محمد کاظم نوری|

دوستت دارم و دارم هیجان های تو دوست / قلب خواهم،بشمارم ضربان های تو دوست


قلب اگر نیست خودم قلب شوم بشمارم / باری از عمق وجودم غلیان های تو دوست


حس کنم خوب چه در خون تو جریان دارد / مثل یک رود بفهمم جریان های تو دوست


جمع خوبان همه جمعند،فدای تو شوند / چه زیادند مگرنه؟ نگران های تو دوست


من که یک عمر،تو را با تپشم حس کردم / قلب تو بودم و دیدم نوسان های تو دوست


ترسم آن روز که آهنگ سفر،ساز کنی / جا نگیرم به درون چمدان های تو دوست


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 23:10 توسط محمد کاظم نوری|

نور بخش ستاره ها باشی / یادگار هزاره ها باشی


چون لباسی به جنس نور و امید / بر تن بی قواره ها باشی


با زبانت مدام گویی نه / در دلت فکر آره ها باشی


خاک و آتش به سجده اندازی / آب سرد شراره ها باشی


دلخوشی پیاده ها گردی / رهنمای سواره ها باشی


دوست دارم تو را که شهره عام / در تمامی قاره ها باشی


با تو غم ها بیان نمی خواهند / آشنا با اشاره ها باشی


هم تویی درد و هم تویی درمان / مرد تدبیر و چاره ها باشی


از خزان برده ای تو نام،هرچند / رنگ و روی بهاره ها باشی


باشی آخر،تو با سپهر،ای کاش / تا گل گوشواره ها باشی
برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 20:20 توسط محمد کاظم نوری|

من هم زندگی می کنم،


ولی نه در بند چرخش روزگار،


که گاه آدمی را بر زمین پرت می کند،


پس سر و دهان،پر از خون جگر می شود،


و رعشه دستان،فکر را کور می کند،


چه کسی می تواند از روی زمین بلندم کند؟


من هم زندگی می کنم،ولی نه در جامعه همه جوره،


که آدم هایش مدام رنگ عوض می کنند،


و در بین این همه رنگ،چشم،کوررنگی می گیرد،


پس مادرم نیمه شب مجبور می شود مرا دکتر ببرد،


چه کسی درد چشم مادرم را دوا کند؟


من هم زندگی می کنم،ولی نه در قصری باشکوه،


که بناهایش از جنس ستونهای بی روح،


و شاید حرام ساخته شده باشد،


و شاید یتیمی مرا هیچ وقت به خاطر داشتنش نبخشد،


و یا شاید روزی ماموری قلچماق جلوی درش سبز شود،


و بگوید اینجا مال تو نیست،


چه کسی عوض آن را به من اهدا می کند؟


من هم زندگی می کنم،ولی نه چون برادری نامرد،


که از کلاغی یاد گرفت برادرش را خاک کند،


و اثرش را از روی زمین محو کند،


تا هیچکس نفهمد که بود،


چه کسی داستان جوانمرد بودنم را برای فرزندش تعریف می کند؟


من هم زندگی می کنم،ولی نه مثل روبات جدید ژاپنی ها،


که فقط یادش دادند تکرار کند،


و اگر گفتی سلام به تو سلام کند،


و اگر نگفتی سلامی به سوی تو چیزی نفرستد،


چه کسی سلام کردن را به فرزندم یاد دهد؟


من هم زندگی می کنم،


حتی اگر بگویند چاره دیگری نداری،


حتی اگر درختان را از زندگی منع کرده باشند،


حتی اگر عالم جماد هم پست مدرن شده باشد،


حتی اگر مشغله دنیای آهنی روح را تکه تکه کند،


چون خدایی دارم در تاریک ترین شبها،


که وعده نور صبح را به من هدیه داده،


پس می نویسم از رهایی،


رهاشدن از دنیای ماشین ها و روبات های متحرک،


و امید دارم بتوانم دنیای افراد شبیه خودم را عوض کنم،


چه کسی اگر بخواهد مرا در این راه یاری می کند؟


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 23:10 توسط محمد کاظم نوری|

دل غنی از برکت اهل صفا داریم ما / هرچه داریم از دعای مصطفی داریم ما


صولت آن شیرمرد حق برای ما بس است / رمز پیروزی به نام لافتی داریم ما


چادران در سر کشیده،خانمان سوزانده ایم / در لطافت،داغ آن یاس رها داریم ما


درد غربت را نفهمیدیم چون معنا نداشت / غربت از جنس امام آشنا داریم ما


کوری چشم عدو ما خاک بر سر می کشیم / تربت خاک شهید کربلا داریم ما


التماس آن امام دل شکسته دیده ایم / گریه اش سرمشق در روز بکا داریم ما


نور حق واضح برای قلب ما چون در مسیر / گفته های کاشف علم خدا داریم ما


عادت ما نیست جز فرمان آن بنیانگذار / مکتب شیعه به فرمانش به پا داریم ما


چون امام دوست،ما دور از غضب این سالها / خشم خود را خورده و دور از هوا داریم ما


مشهد ما سمت مشرق سرفرازی می کند / طلعتی از جنس خورشید طلا داریم ما


بخشش او چون دوا این درد را تسکین کند / مرهمی از دست فرزند رضا داریم ما


از برای حرکتی نو در مسیر روشنی / پرتو رخشان آن نور هدی داریم ما


با دو صد لشکر سر تجدید این پیمان و عهد / لاله ای خونین درون سامرا داریم ما


ما به امید ظهورش زندگانی کرده ایم / تا قیامت حلقه در آل عبا داریم ما


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392ساعت 18:25 توسط محمد کاظم نوری|

کودکی پرسید بابا معنی وهاب چیست؟ / چیست معنی بهایی،فرقه های باب چیست؟


گفت می فهمی اگر دانی جواب این سوال / فرق بین سفسطه با جمله های ناب چیست


تو نمی فهمی مگر وقتی ببینی با دو چشم / در طواف،اطراف کعبه وحشت و ارعاب چیست


پرس و جو کن روز فردا از دبیر دینی ات / زیر پا له کردن زیباترین آداب چیست


تا بدست آری جواب این سوالت را بپرس / فرق بین صدق و حرف آدم کذاب چیست


من فقط می دانم اینهایی که گفتی برده اند / بی اجازه چون نمی دانند حتی خواب چیست


هرچه آمد حکم یک کفتار پیر اجرا کنند / حکم آمد التماس این همه محراب چیست


بردگان پیر غرب هستند و معنی کرده اند / شرک ورزیدن به دستان شهید آب چیست!!!


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 22:14 توسط محمد کاظم نوری|

دل درون صوت او بیدار و هشیار آمده / هم کلام وحی،هم از جانب یار آمده


نسخه های درد را با وحی خود پیچیده است / آن که آیاتش طبیب قلب بیمار آمده


جنیان گویی شنیدند و شدند از حیرتش / در عجب گفتند این صوت از کجا بار آمده؟


مژده ای دارم به تو چون بوده ای دلسوخته / خانه تزئین کن که بر بالین پرستار آمده


این پرستار از هوای درد بیمار آگه است / بارهای دیگرم این خانه بسیار آمده


آیه هایش خانه ای انبوه از داروی درد / بر دل بینا چه خوب این خانه آوار آمده


کاش مانند کبوتر آسمانی داشتم / گوشه این خانه می دیدم چه در کار آمده


فکر ما بهبود درد خانمان سوز دل است / ذکر ما این گفته های نغز و پربار آمده


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 7:28 توسط محمد کاظم نوری|

شیعه یعنی مرد بودن،در تمام زندگی / شیعه یعنی مثل یک خورشید،در تابندگی


شیعه یعنی انتشار خوبی حق بر همه / شیعه یعنی مثل باران،مظهر بارندگی


شیعه یعنی ساختن تا پای آباد آمدن / شیعه یعنی در جهادی بودن و سازندگی


شیعه یعنی دوری از قهر و تعصب های زشت / دوری از بی منطقی و دوری از یکدندگی


از لجاجت های باطل دور بودن تا ابد / دوری از افکار آن شیطان به وقت راندگی


معنی شیعه برای ما همین یک جمله بس / شیعه یعنی خالص از اعماق دل ها بندگی


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 11:40 توسط محمد کاظم نوری|

گل نچیدی تا بدانی اذیت یک خار چیست / تب نکردی تا بدانی درد یک بیمار چیست


حس نکردی هیچ وقت،این حال امروز مرا / لب نبستی تا بدانی لال طوطی وار چیست


دائما در پیش ما از سربلندی دم زدی / سر ندادی تا بدانی رنج یک سردار چیست


شک نکردی بین انجام حرام و مستحب / می نخوردی تا بدانی روزه شک دار چیست


دور یار خود نچرخیدی بفهمی کیست او / خم نگشتی تا بدانی نقطه پرگار چیست


شعرها دیدی ولی در بند وزن و قافیه / حس ندیدی تا بدانی این ادا اطوار چیست


من همه احساس و تکرارم همه دیوانگی ست / حیف شعرم چون نفهمی این همه تکرار چیست


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 21:20 توسط محمد کاظم نوری|

میخوام فرار کنم ز غم،بدون ماتم بمیرم / میخوام رها ز کینه ی دل پر از غم بمیرم


نمیتونم زجر بکشم،اگه باید سفر کنم / زندگیمو یه جا بگیر،نذار که کم کم بمیرم


کاش با هزار تا نردبون،می شد به خورشید برسم / میخوام تو هرم دست اون نیر اعظم بمیرم


جون منو اگه میخوای،تا زنده ام ازم بگیر / دوست ندارم تو قلبتو،وقتی که مردم بمیرم


بذار بگن که مرده ام ولی تو باورش نکن / بذار شبیه پسر حضرت مریم بمیرم


یه روز شبیه عاشقا میخوام شهید بشم برم / یه روز دیگه دلم میخواد با خوردن سم بمیرم


اگه نمی میرم منو با ترس و لرز عذاب نده / بذار که قبل مرگ هم ثابت و محکم بمیرم


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 10:58 توسط محمد کاظم نوری|

برده در نزد خلائق،دین و آئینم،غزل / ساخت،من را در دورویی،مست و رنگینم،غزل


مادرم شک کرده انگار از هوای شعر من / می زند داغی به پیشانی ننگینم،غزل


بس که گفتیم از می و معشوق،کف کرد این دهان / داده ما را خون به جای جام نوشینم،غزل


 هوش من را در زمان شاعری از من گرفت / در عوض داده بهایش عقل شیرینم،غزل


ذوق دل را،شوق سر را،بین چه آسان کور کرد / کرده از تکرار،آخر،مثل ماشینم،غزل


در دل من عاقبت نگذاشت باری حس شود / طعمی از این خوشه های تاک پروینم،غزل


مثل یک دنیا مرا بی پایه شاعر ساخته / شاعری در حد اشعار نمادینم،غزل


شایدم آخر نمی خواهد مرا قسمت شود / بویی از صد فرسخی برگ نسرینم،غزل


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 14:18 توسط محمد کاظم نوری|
نیست مادر به کنار من الهی،گاهی / فکرش افتد به سرم،شام و پگاهی،گاهی


مادرم،وای،نماندست مرا جز افسوس / می کشم آه،پی حسرت و آهی،گاهی


یادت آور که چه سان،رنج و مشقت می دید / تا فراهم کندت هرچه بخواهی،گاهی


در کنار تو مرا عالم و آدم می گفت / لایق قدرت و تمکین و کلاهی،گاهی


جز تو ای ماه شب چارده خاطر من / ننشیند به دلم صورت ماهی،گاهی


انتظار تو کشم،وصل تو را می جویم / خوب دانم که تو هم چشم به راهی،گاهی


بعد تو با که بگویم؟ به که رو اندازم؟ / می خورم حسرت و افسوس نگاهی،گاهی


یاد وقتی که به دل منتظر من بودی / یوسفت بودم و افتاده به چاهی،گاهی


ما که محتاج و گداییم ز نادیدن تو / خوش به حال تو که در ناز و رفاهی،گاهی


روی قبرم بنویسید که بی مادر بود / تا بکاهند ز من بار گناهی،گاهی


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 8:6 توسط محمد کاظم نوری|
سفره های مادر مهمان نوازت نیک باد / نغمه های روح بخش شهنوازت نیک باد


شعر موزون سه تارت،باب میل شاه عشق / دفتر زیبای آهنگین سازت نیک باد


مجلس عشقت پر از شور و وصال عاشقی / دیدن صوت تو از بام و فرازت نیک باد


در نماز عاشقان،ای سجده زیبای دوست / آیه پاکی و احوال نمازت نیک باد


گرمی این شمع،در ظرف دلت محفوظ باد / مقصد پروانه در راز و نیازت نیک باد


لاله ی میراث دار ساز تو،جز خیر نیست / رازقی عاشق پروانه بازت نیک باد


نیک باد آن عاشق شوریده هم شکل تو / آن غلام ماهروی هم طرازت نیک باد


آخر شعرم جدا از ساز و تصنیف و سرود / شاعر آن غنچه آهنگ نازت،نیک باد

 


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 0:24 توسط محمد کاظم نوری|

کیست این گل،که به عمری شده،آورده من / آنکه با من خوش و بی من شده پژمرده من


با وجودی که ندیدست بجز کینه و مکر / دارد امید ز دنیا،گل آزرده من


او نسیم سحر و باد صبا همراهش / می برد عطر گل عاشقی از پرده من


او مطیع دل من،در همه وقت و همه حال / چاکر حلقه به گوش آمده چون برده من


حاصلم جز غم عشق و دل پرکینه مباد / این چنین تلخ نباشد گل دلمرده من


شرم دارم ز نگاهش که به غفلت بودم / وای من باد،اگر شد به دل،افسرده من


زنده سازد همه چون عیسی مریم،ما را / روح بخشد همه جان،از نفس مرده من


خاطرش گم شده در نور محبت به وفا / عطرش افشان شده در رایحه گرده من


جای شادی است که باشد غم دل،بر تو حقیر / ای مه نیکروان، وی گل همدرده من


یاد باد آنکه سپهر از دل او گفت و نوشت / خنده اش در گرو چین دوتا کرده من


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 15:36 توسط محمد کاظم نوری|

کی کند دلبر ز من،با ناله و فریاد،یاد / کی نماید خانه ی ویران دل آباد،باد


کی شود جانان فدای خاطر اغیار،یار / کی کند تنها و بی مونس گل همزاد،زاد


یاد آن دل کو،امید از هرچه خود،افسرد،برد / یاد آن روزی که خود محتاج و بس امداد،داد


سالها بود از فلک بر چوبه این دار،جار / احترامی مرده از صد نعره و بیداد،داد


شحنه شهرم بگو گشتم در این زنجیر،پیر / گو عدالت تا بر آرد ضربه جلاد،داد


کس ندیدم کو ببخشد عالمی چون رود،جود / دل ندارد شکوه از دستان این افراد،راد


جور گردون فلک از هرچه جان برداشت،کاشت / من به تقدیرش سپردم هرچه باداباد،باد


زد چو جانان سپهرم کافر زندیق،جیغ / بازگو تا خود کند این خاطر ناشاد،شاد


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 13:59 توسط محمد کاظم نوری|
عشق را چون خانه ای در دل،بنا باید نهاد / سردر این خانه را مهر و وفا باید نهاد


عشق،باید ساخت در سرلوحه و سرمشق خویش / عالمی بالاتر از این قصه ها باید نهاد


با زبان عشق،باید عاشقان را یاد کرد / جوهرش دور از زبان ناروا باید نهاد


مرگ بادا قسمتش،آنکس که گفت از وصف عشق / عشق را چون زهر و درد بی شفا باید نهاد


تا دورویی هست،باشد عشق بهر قصه ها / کاندرین عالم جهانی بی ریا باید نهاد


از خیال خام دوری کرد و اندر این مسیر / عقل را همچون چراغی رهنما باید نهاد


تا به عشقش زنده باشد هرکه در این عالم است / سایه عشق از ورای ماسوا باید نهاد


عشق را باید جدا دانست زین افسانه ها / مقصدش را سمت مردان خدا باید نهاد


عشق باید قسمت مردان با غیرت نمود / راهش از درویش و صوفی ها جدا باید نهاد


چون سپهرم زنده بادا هرکه او فریاد زد / این دروغین عشق را از دل رها باید نهاد


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 0:51 توسط محمد کاظم نوری|
شاهد رسید،بهر علمدار باوفا / بر پیکرش بدید،نشانی ز اشقیا


دست از فدای قامت یارم بریده گشت / خونین نمود،صحنه گلزار نینوا


آن لحظه اش رسید،به اعلا ترین بهشت / یاد آمدش جهان به تماشای آشنا


برکت بسان دست مبارک،به ما رسید / آزاده گشت تربت آن یار با خدا


یا رب نظر به هیبت جانانه کن که گفت / فریاد بندگی تو در صوت لافتی


ساقی چه تلخ گفت که عطشان رسید دوست / وانگه رسید قصه به اعماق ماورا


یادآور عشق را که به آنی فدای کرد / تقدیم دوست،دست و دل و روی دلربا


اعدا به روی پاک تو شمشیر می کشند / هردم کمک شوند به دینار اغنیا


جانا به راه یار چو طفل حسین باش / هرچند می زنند گلویت به ناروا


ارباب من کجاست سپهرم فدای او / تا عزم و همت آرد از میدان کربلا


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 1:23 توسط محمد کاظم نوری|

ای فدای قلب پاکت،ماه شیرین،عاطفه / ای گل تابنده،چشمت،بس نگارین،عاطفه


ای حضور دلنوازت،صحبت و دیدار عشق / ای لب سرخت فدای جام نوشین،عاطفه


جلوه چشمان زیبا از نگارت خوب رو / عالم عشقت،گل نوپای دیرین،عاطفه


جان فدای یار کن تا بر تو تابد نور او / سجده آور باز بر خاک نمادین،عاطفه


ای مسیحای وجودت طلعت هفت آسمان /  ای رهاورد وصالت،برگ زرین،عاطفه


وای بر روزی که دل را ناله بی جان رسد /  وای بر عشقی که گردد قلب خونین،عاطفه


رو به باغ عاشقی آور که تقدیمت کنم /  نرگس و نیلوفر و نعنا و نسرین،عاطفه


پاک کن آب رخ بیمار آن آلوده را /  شاد کن دلدار را،از فکر غمگین،عاطفه


دارم امید از تو،تا سازی نگاهی شاهباز /  با دو چشم آشنا،ای یار سبزین،عاطفه


یاد باد آن کو سپهرم بر سرش فریاد زد / بردی از من با نگاهت دین و آیین عاطفه



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 19:9 توسط محمد کاظم نوری|

امشب آن عاشق دهد دل سوی محراب شما / امشب آن مه گم کند سیما ز سرخاب شما


امشب آن نامهربان،گردد ز دلدارت عزیز / مرحبا بر سایه سار لطف احباب شما


مه ندیده سایه یک لحظه آسودن ز دوست / شب،سحر می خواهد از این چشم بی خواب شما


گفته بودی با ادب شرط حیا پیش آورم / دل،کجا داند رسوم و راه و آداب شما


امشب از کشف حقایق در ره جان ها خوش است / هر که اندازد دمی،سجاده بر آب شما


مریم شب بو خجل گردد ز عطر رویتان / یاسمن،شرم آرد از برق سپیداب شما


خوانده دل با چشم پنهانی ز روی دوستی / فکر هر کس را که شد آگه ز ردیاب شما


آنکه با آیین هم صحبت شما را تازه یافت / محترم باشد به جان،از شیخ و از شاب شما


ای روان عاشقی! کی روح آرامش شوی / چون که جان،آشفته شد،شیدا و بیتاب شما


مرد در حسرت، سپهر و لن ترانی ها شنید / زانکه بیند یک نظر،سیمای مهتاب شما



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 16:18 توسط محمد کاظم نوری|

ساز مشتان گشتم و در نغمه اش جادو شدم / عطر او بر تار آهنگم زدم خوشبو شدم


نغمه ام پیچید در دنیا و در هفت آسمان / با همین نغمه به سوی جنت و مینو شدم


عصمت آوردم به چهر و یک نظر گشتم به صدق / صورتی زیباتر از محبوب زیبارو شدم


انعکاس نور او تابید بر من زهره وار / نور ایوان آمدم،در عکس او مهرو شدم


حلقه ام شد در توسل سمت او با التماس / من بسان تار مویی بسته بر گیسو شدم


چون به صورت پاکی و معصومیت بردم دمی / آمدم بس مهربان و همچو مه،گلرو شدم


ترشرویان را ملامت کردم از این حال و روز / خوب دلها گشتم و در خنده اش خوشرو شدم


از ره گمگشته،من،سمت رخ یار آمدم / از دم باد صبا احوال او دلجو شدم


چون طبیبی زنده کردم نوگل پژمرده را / درد عشق آوردم و خود همچو یک دارو شدم


نغمه خود جا نمودم نزد اشعار سپهر / خال زیبا پهلوی اندام یک آهو شدم




برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:1 توسط محمد کاظم نوری|

وسعت نورش زمین تا آسمانان گشته است / این شعاع آنکه نورش پرتوافشان گشته است


گرچه همچون نور او نوری نیاید در میان / در مثل،نورش چراغی در چراغان گشته است


شعله اش در کاسه ای محفوظ از آسیب باد / انعکاسش در بلورین کاسه رخشان گشته است


برق نور ظرف بیضای بلورین در تماس / آنچنان رخشد که گویی نجم تابان گشته است


این همه نور از چراغی روغنش دانی ز چیست؟؟ / این چراغ از شاخه زیتون فروزان گشته است


این مبارک شاخه زیتون ز سمتی دیگر است / چون نه از مغرب،نه از مشرق،نمایان گشته است


با وجودی که ندیده آتشی ظرف چراغ / روغنش از حد صافی،نور باران گشته است


ظلمت از انوار او پیشی نگیرد چون به فضل / نور او بر فوق نوری دیگر اعیان گشته است


نور او نور هدایت باشد و ارشاد و لطف / پرتوانش رهنمای هرکه خواهان گشته است


گفته و بنوشته بر قلب سپهرم چون حکیم / این مثل ها از برای هرکه انسان گشته است




برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 3:56 توسط محمد کاظم نوری|

به هجر از خون و خونخواری،هراسانم گل نرگس / به سر در تاب بیماری،پریشانم گل نرگس


ندیده عمر من در غیبتت خوشحالی و خنده / نبوده حاصلم جز اشک چشمانم گل نرگس


رها در دامن صحرا و در دشت و بیابانم / به دنبالت ملول از دیو و انسانم گل نرگس


به صید نفس غارتگر،گریزان از گناه آیم / چو آهوی شکار از دل،گریزانم گل نرگس


در این آشوب پر فتنه،شدم شیدا و دیوانه / در این دنیای پر حیله،چه حیرانم گل نرگس


امیدی دارم از یارم،که باغ سبز من باشد / نهالم سرور گلها،گلستانم گل نرگس 

    

ز بس چون اشک می غلطد،به خاموشی رسد آخر / دو چشم خیره و بی تاب و بی جانم گل نرگس


که را دیدی که مجنون شد،جنونش عقل را بلعید / که را دیدی که شد عاشق،بدین سانم گل نرگس


تمام عمر در حسرت،که بینم یک نظر رویت / به ماه و سال و فروردین و آبانم گل نرگس


چه بوده حاصل شعر سپهر از دیده خونبار / به دنبال چه می گردم،نمی دانم گل نرگس؟



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:10 توسط محمد کاظم نوری|

نگاه کنید یه غنچه / یه غنچه نهفته / میون این همه گل / چقدر قشنگ شکفته

می خوام بگم براتون / از این نهال یه قصه / یه قصه از ته دل / یه قصه درسته

یه روز صبح آشتی / تو کوچه های خلوت / میون این همه گل / یه گل نشست تو غربت

اومد بگه به گلها / سلامی از ته دل / یه تیر نشست رو قلبش / یه تیر سخت و کامل

زخمی که تو درونش / غصه بی دوا شه / تو قلب یاس زخمی / بازم خدا خدا شه

همه به طعنه گفتن / چه عطر و بویی داره / پهلو شکسته گفتن / چه رنگ و رویی داره

آهای کسیکه نیزه / به قلب غنچه بستی / شراب شرمو خوردی / ظرف اونو شکستی

مست شرابی انگار / بیچاره و حسودی / نفهمیدی چی گشتی / نفهمیدی چی بودی

کاش می دونست چی داشته / اون گل توی سبزه ها / نفهمیدند حسودا / با کی طرف شدندا

حالا که نیستش اون گل / تو باغ آلاله ها / همه شدن مدعی / برای یاس تنها

میگن چرا نداره / نشونه ای برامون؟ / چرا نمونده عطرش / تو باغ خونه هامون؟

همه شدن موافق / به سمت یاس تنها / ولی به وقت سختی / کاشکی می موندن اینها

حالا نشسته غنچه / میون صد گل یاس / دو چشم نیزه خورده اش / شده مثل دو الماس

همه گلا پیش اون / یه رنگ میشن تو رنگاش / بهشتیا می بینن / خیره می شن به برگاش

نگاه کنید یه غنچه / یه غنچه نهفته / میون این همه گل / چقدر قشنگ شکفته


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 21:50 توسط محمد کاظم نوری|

به قلب و روی آرامش هزاران گل نظر دارد      /       ز بی مهری ایامش به حسرت چشم تر دارد


تو ای زیبا چو پروانه به گرد شمع عاشق شو     /    که این خورشید زیبارو چه نوری در سحر دارد


به هر سو بنگرد گویی دو صد معشوق را دیده     /   ز بس مست آمده گویی دو چشمانی دگر دارد


نه او دیوانه شد عاشق نه گشته حرف مجلس ها   / نه پیدا گشته در دلها نه قرصی در قمر دارد


ز دل فریاد می دارم که من در بند آن یارم          /       همان یاری که از آتش دو دستم را سپر دارد


به سوز عشق در شعله بفهمید آخر این محبوب    /    که آتش در خمار او جهانی را خبر دارد


گناه از دل بریزاند چو بیند نیست دل معصوم        /       ز مکر و حیله و فتنه دو دستش بر حذر دارد


زبان بر خاطره باشد تمام عمر در حرفش            /       در این دکان عطاری تو را همچون شکر دارد


کجا گوئیم ای جانا گهی بر ما گذر سازی            /      مگر رد می شود بر ما مگر بر دل گذر دارد


ندیده لحظه ای زیبا ز عمر عشق و با این حال / "سپهر"‌از این همه عاشق تو را مستانه تر دارد


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 14:22 توسط محمد کاظم نوری|

شرم را خرمن به خرمن در نقاب انداختی / از برای دیدنت عکست به آب انداختی



فهم روی ماهرویت شد خیال هر شبم / بین کجا گردیده فکرم چون حجاب انداختی



قسمت دیدار گیسویت مرا حاصل نگشت / گرچه در ظاهر برایم پیچ و تاب انداختی



کردی از نامهربانی بیوفایی را تمام / وعده دیدار در روز حساب انداختی



برق چشمانت به سویی راه ما بیراه کرد / غمزه ای کردی و تیری در شهاب انداختی



رنگ گل بودی و عمری صورتت را کس ندید / خویش را در پرده همرنگ گلاب انداختی



جان به حول دیدنت از ترس در خود رنگ باخت / قلب در ضربان و دل در اضطراب انداختی


شمع گشتی سایه فانوس بردی بر سرت / قطره گشتی منزل خود در حباب انداختی


کاش می شد مهرپرنورتومی دیدم زدور / ابرراپس میزدی وآفتاب انداختی



در خیالت گشته ای در پرده محبوب "سپهر" / خود نمیدانی که جانش در عذاب انداختی

 


برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:21 توسط محمد کاظم نوری|

قامتش سرو دلارام و فریبا سخنش / گل بروئیده ز لب جا شده بر جان و تنش


ظاهرش گشته بلورین و قبا نو کرده / نرگسش جامه دران زل زده بر پیرهنش


خنده اش گشته معالج به یکی گونه سرخ  / دل افسرده مداوا شده با نسترنش


مریم زینتی اش برگ گل آورده سپید  /  گونه اش ساخته انگشت نمای چمنش


حیرت آرد دو جهان را چو سر حرف آید/  بسته گردد لب بلبل چو ببیند دهنش


عشق را خواسته از من به زبانی مظلوم / که چه زیباست خدایا همه ی خواستنش


رویت ماه جدیدش شده نورانی و پاک / چهره اش گشته چو الوان گل یاسمنش


پیچکی ساخته بر ساقه و بالا رفته / خط ریحانه به چرخ آمده گرد بدنش


لب و دندان و سر و چشم و دل و گوش و دهان / این همه گفتم از او تا بنمایم حسنش


خوانده اش باز" سپهر "از سر الفت زیبا / شاعری گشته شده سوگلی انجمنش



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 14:21 توسط محمد کاظم نوری|


عقل گوید عشق را چون باشدت احوال ها /عشق گوید خسته باشم با تو در جنجال ها


عقل گوید نیست دیگر با تو حرفی والسلام/عشق گوید چیست پس این بحث و قیل و قال ها


عقل گوید بی تو عاشق سود بسیاری کند / عشق گوید باشد ارزانی تو را اموال ها


عقل گوید با دلیلی هر زبان نطقی دهد / عشق گوید لال تر سازد زبان لال ها


عقل گوید آرزو ها را نمایم مستجاب / عشق گوید خاک عالم بر سر آمال ها


عقل گوید چشم بینا می نهم در این مسیر / عشق گوید کور سازم تا رود گودال ها


عقل گوید دست عاشق گیرم و راهش برم  / عشق گوید حکم پروازش دهم با بال ها


عقل گوید عاشق از دست تو در زندان شده / عشق گوید شایدم رد گشته از غربال ها


عقل گوید در نیابم عارض جانانه ر /عشق گوید کشت ما را صاحب آن خال هاا 


عقل گوید زود باشد وصلت از قول" سپهر" / عشق گوید مرده بادا این چنین رمال ها



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 14:20 توسط محمد کاظم نوری|

رهروی عشق تویی کوش که مخلص باشی / وای بر حالت اگر مانده و ناقص باشی


گنج عشق از دل و جان بر تو به نیکی بخشند / فرصتی هست اگر بنده خالص باشی


شرط خالص شدن آنست که در نیک و بدش / بنده شاکر تقدیر و حوادث باشی


چشم را محرم یک دیده و خاموش به غیر / قلب را از سر ناپاک تو حارس باشی


چون گدا در پی نان و تو پی چشم آیی / آخر کار بفهمی که تو مفلس باشی


گر به چشمان ندهی یاد تو تعلیم نگاه / بین هر عاشق و معشوق تو ثالث باشی


گر کنی چشم بد و نرگس پاکیزه یکی / هرچه گوئیم نفهمی و گم از حس باشی


و گر اندر دل و جان پاک بمانی عمری / آن زمان است که بر عشق تو وارث باشی


لذت عشق ببینی به همان نرگس پاک / زندگی را چه ظریفانه مهندس باشی


چون "سپهر" ار تو بخواهی به چمن ره یابی / شرطش آنست که دیوانه نرگس باشی



برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:20 توسط محمد کاظم نوری|

هرکه انداخته دل در طلبت مجنون باد / خوب دانم ز تو خواهد که شود مجنون تر / مگذارید که عقل آید و بیراه رود / که همین بس که ثواب غمش اندر طلبش / حالت مجنون باد



وانکه را نیست ارادت به تو ای صاحب دل / نه توان گفت جنون / نه توان گفت که عقل / نه توان گفت که بیگانگی و غصه و قهر / قدرت آنقدر که وصفش همه یک چیز نوشت / شاید او محزون باد


آن که راه تو نفهمید و به کج فهمی خویش / نگذارد دگران نیز تو را دریابند / بین او با دل کم لطف کمی فرقی هست / دل بی مهر به احوال و سلام و صلوات / یا محبت همه در دیده امید است که در مهر آید / ولی آن پست قسم ها به خدا ملعون باد



چه کسی خواست تو را زشت به ما جلوه دهد؟ / که نخواهیم تو را یا که تو را نشناسیم / و خودش خوب تر از هرچه تو می پنداری / که همه عالم از او قبله عالم سازند / به همه مدیون باد



غم هر ساله و هر ماهه برایش چه کم است / هر زمان خواست بیارامد و آبی نوشد / یا نفس برده به دم،بازدمی می طلبد / فکر این غم کند و رعشه دستان و تنش / هر زمان افزون باد



چه کسی خواست چو دیوانه دهن باز کند؟ / و به فوتی ز دهن نور تو خاموش کند / چه خیال خامی / دهنش پرخون باد




برچسب‌ها: سپهر دانایی
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:19 توسط محمد کاظم نوری|